خبردار کردن خونواده ها
امروز عصر که بابایی از سرکار برگشت بهش گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم میخوام زنگ بزنم و بهشون بگم که یه نی نی ناز فسقلی تو دلمه اولش بابایی قبول نکرد گفت بذار جنسیتشم معلوم بشه بعد بهشون بگیم ولی بعد از اینکه من اصرار کردم قبول کرد فورا گوشی تلفن رو برداشتم اول از همه زنگ زدم به مامانم..وقتی بهش گفتم اصلا باورش نمیشد فکر میکرد شوخی میکنم آخه چندبار قبلا سرکارش گذاشته بودم خلاصه کلی قسم خوردم تا باورش شد و کلی هم خوشحااااااال دومین نفری زنگ زدم خاله فاطی بود .. از همه بیشتر هم خاله فاطی شوق و ذوق اینو داشت که تو فسقلی مامانی بیایی تو دلم خلاصه بهش زنگ زدم ( خونه پدرشوهرش بود) وقتی بهش گفتم شوکه شد گفت وا...
نویسنده :
مامان مریم
22:37


