قند عسلمقند عسلم، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

" پرنیان " عزیز دل بابا و مامان

برگشتیم بندرعباس

امروز پنجشنبه بعد از صرف صبحونه آماده شدیم که از قشم به سمت بندرعباس حرکت کنیم .. آخه من عصر نوبت سونوگرافی دارم سفر خوبی بود .. من چون هنوز جنسیت نی نی فسقلم معلوم نبود خیلی خرید نکردم گفتم بذارم معلوم بشه ایشالا یه روز با بابایی میایم قشم واسه خرید سیسمونی خلاصه سوار ماشین شدیم سمت بندر لافت از اونجا سوار بر لندوگراف شدیم رفتیم بندر پهل بعدشم بندرعباس... ساعت دوازده رسیدیم خونه .. بعد از خوردن ناهار و یه استراحت کوتاه آماده شدیم که بریم واسه سونو و آزمایش غربالگری .. آقاجونم با خودمون آوردیم سر راه گذاشتیم امامزاده سیدمظفر که وقتی برگشتیم با خودمون برش گردونیم ... بقیه هم مهدیس رو بردن پارک جنگلی بازی کنه ...
20 آذر 1393

قشم

امروز صبح زود بابایی از خواب بیدار شد رفت واسه مهمونامون نون بربری داغ و آش شیرازی خرید .. خیلی حال داد واقعا  بعد از صبحونه کم کم آماده شدیم که بریم سمت قشم اول قرار بود با یه ماشین بریم ولی بابایی گفت دوتا ماشین رو میبریم راحتتریم اونجا دیگه مشکلی نداریم خلاصه سوار شدیم رفتیم سمت قشم خاله صدیقه ( دختر دایی و دخترعمه مامانی) خیلی اصرار کرد که برامون ناهار درست کنه ولی مامانی برا اینکه تو زحمت نیفته گفتم ما احتمالا عصر بیایم رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به بندر پهل .. سوار لندوگراف شدیم حدود یه ربع رو آب بودیم تا رسیدیم اونور .. بندر لافت هیچی دیگه حدودای ساعت دوازده رسیدیم قشم .. زنگ زدم به خاله صدیقه ...
18 آذر 1393

یه روز خوب

سلام کوچولوی مامانی امروز مامانی خیییییییلی خوشحاله آخه مهمونای عزیزی داره مامان جون و آقاجون (مامان و بابای مامانی) و خاله فاطی و عمو حمید و مهدیس  ساعت 5 عصر مهمونای عزیزمون بسلامتی رسیدن خونه... خورد و خسته بودن از این مسیر طولانی نمیدونی مامانی چقد خوشحال بود ولی متاسفانه از صبح که مامانی از خواب بیدار شد همش حالت تهوع داشت   اصلا سرحال نبود طوریکه مهمونا هم متوجه ناخوشی مامانی شدن... خیلی سعی کردم به رو خودم نیارم ولی متاسفانه از قیافم میشد فهمید چه حالی دارم ..   همش تقصیر تو عزیز فسقلیه که هی تو دل مامانی شیطونی میکنی و حال مامانی رو بهم میزنی مهمونا زود شام خوردن و خوابیدن آخه ...
17 آذر 1393

کم کم دارم بهتر میشم

سلام انجیرک مامانی امیدوارم که خوب باشی ...  خیلی بده که نمیتونم ازت خبر داشته باشم آخه هنوز خیلی فسقلی هستی توی یه کتاب خوندم که الان اندازه یه دونه انجیری هرکی ازم میپرسه نی نیت چطوره میگم ازش خبری ندارم آخه نه حرکنی داری نه صدایی نه چیزی فقط منتظرم که هرچه زودتر حرکت کنی و مامانی رو خوشحال کنی این روزا خداروشکر خیلی بهترم و تا حدودی تهوعم کمتر شده البته ناگفته نمونه اگه یه روز قرص نخورم اونروز تا شب، افقی میفتم و همش تهوع دارم.. بازم خداروشکر این قرص رو هست وگرنه مامانی میمرد دیگه مامان نداشتی هیچی دیگه خبر خاصی نیست جز اینکه مامان جون و آقاجون و خاله فاطی و عمو حمید و آبجی مهدیس شیطون ایشالا...
5 آذر 1393

آزمایش قند

امروز صبح مامانی و بابایی رفتن آزمایشگاه که مامانی آزمایش قند سه مرحله ای که دکتر براش نوشته بود رو انجام بده اول ناشتا ازم خون گرفت بعدش بهم یه شیشه شربت داد گفت بخور و یکساعت بعد بیا تا دوباره ازت خون بگیرم .. با بابایی رفتیم یه چرخی زدیم و یکساعت بعد برگشتیم مرحله دوم خونگیری انجام شد و دوباره باید یکساعت بعد میومدم واسه مرحله سوم واااااااای که چقد حالم بد بود دیگه کم کم داشت حالم بد میشد بزور خودمو نگه داشتم تا این یکساعتم گذشت مرحله سومم انجام دادم .. بعدش بابایی منو رسوند خونه و خودش رفت سرکارش عصر باید میرفتیم واسه نتیجه آزمایش یه خورده استرس داشتم که نکنه خدایی نکرده قندم بالا باشه عصر که باب...
26 آبان 1393

اولین مراجعه به دکتر زنان

امروز عصر ساعت 5 بابایی از سرکار برگشت آماده شدیم رفتیم مطب دکتر شمسایی .. خیلی شلوغ بود کلی حوصلم سر رفت از اونطرفم کمر مامانی خیلی درد میکرد آخه چند روز پیش بخاطر فشار زیادی که به کمرم بر اثر تهوع صبحگاهی اومده بود کمرم رگ به رگ شد خلاصه ساعت 8 نوبتم شد رفتم پیش دکتر خیلی خوشم نیومد از دکتره آخه هم خیلی سرش شلوغه هم اینکه سه نفری پذیرش میکنه آدم نمیتونه همه حرفاشو به دکتر بزنه خلاصه برام پرونده تشکیل داد .. وزنم کرد 72.5 کیلو بودم.. .فشارمم 12 بود آزمایش مامانی رو که نگاه کرد گفت یه خورده قندت بالاست باید آز خون سه مرحله ای بدی بعدشم برام سونوی سلامت تو هفته دوازدهم نوشت ... وقتی از مطب دکتر اومد...
24 آبان 1393

تولد امیرعباس

   سلام نخودی گلی مامان امروز ساعت 8:30 صبح مامانی با صدای زنگ تلفن از خواب نازش بیدار شد مامان جون (مامان مامانی) بود .. گفت که امیرعباس نی نی کوچولوی دایی روح اله بدنیا اومده تعجب کردم اخه دکترش براش پنجشنبه 22 آبان همزمان با سالگرد ازدواجشون نوبت عمل زده بود ولی دیشب زن دایی حالش بد میشه کیسه آبش پاره میشه میرسوننش بیمارستان تا صبح ساعت شش که دکترش میاد و عملش میکنه بله عزیزدلم !!! یه نوه دیگه به جمع چهار نوه خونواده مامانی اضافه شد و ایشالا تو که بیای میشی نوه ششم خانواده مادری و نوه هفتم خانواده پدری .. ...
21 آبان 1393